روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

خرید بک لینک
بخش ۷گاهی اوقات که عیدی چیزی بود مثلا عید نوروز یا اعیاد مذهبی کارتون رابین هود رو میدادن و با اینکه همه از حفظ بودیم ولی برای صدمین بار نگاه میکردیم. حالا دیگه همه ماهواره داریم و رابین هود نگاه نمیکنیم ولی داریم داستان رابین هود را زندگی میکنیم...مردم جامعه بد بخت و بی پول و داروغه پولها رو جمع میکنه همش میگه مالیات، مالیات، مالیات...توی کارتون آخرش رابین هود برنده میشد اما حالا قضیه فرق کرده و رابین هود دستگیر و کشته میشه و داروغه پولها رو بر میداره میره کانادا...یا میفرسته برای بچه هاش توی خارج یا کمک میکنه همسایه هاش با همسایه هاشون دعوا کنن و اوضاع مردم هیچ وقت خوب نمیشه....دهه فجر که میشد مدرسه رو با کاغذهای کشی رنگی و فانوسهای کاغذی تزئین میکردن و معلم پرورشی یک ضبط صوت میگذاشت توی راهرو و سرودهای انقلابی پخش میکرد و مثلا جو خیلی مفرح بود...ما بچه ها که هیچ موسیقی دیگری نداشتیم به وجد می آمدیم...تزئین کلاس و برنامه های دهه فجر بهانه خوبی برای فرار از درس بود...گروه سرود تشکیل میدادیم و از همون سرودهای انقلابی یا سرودهای سوزناک گروه سرود آباده را با هم میخواندیم...گروه تأتر هم بود و همیشه نمایشهایی با مضمون شاه ستمگر برگزار میشد...فکر میکردیم خیلی خوشبختیم که هم از درس فرار میکنیم و هم چند تا موضوع فوق برنامه داریم...روز جشن توی نمازخانه و یا راهروی مدرسه موکت پهن میکردن و باید چند ساعت روی زمین مینشستیم تا بعد از قرآن و سرود ملی به صحبتهای مدیر مدرسه که با تذکر نکات اخلاقی شروع میشد و با برشماری مزایای انقلاب تمام میشد گوش بدیم. بعدش ناظم بلندگو را که از همان بلندگوهای سبزی فروشها بود میگرفت و تهدید میکرد که اگه موهاتون بیرون باشه، ناخن بلند داشته باشید، روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1402 ساعت: 20:07

کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ...و فرار به پناهگاهی که فقط میتونست بغل مامان باشه که برای هر چهارتای ما جا نداشت و ما بزرگترها باید کوچکترها رو هم به آغوش میکشیدیم...گاهی اوقات همه با هم زیر پله ها میرفتیم و گاهی هم که بچه های کوچک خواب بودن کلا بیخیال پناهگاه میشدیم...آن روزها در مدرسه به ما نماز خواندن آموزش میدادند و من ترجیح میدادم به جای گفتن کلماتی که معنی آنها را نمیفهمیدم برای تمام شدن جنگ دعا کنم...دعایی که هیچ وقت اجابت نشد و من در عجبم که چرا خدا هیچ وقت دعاهای مردم کشور ما را نمیشنود....چهل ساله که هر روز شخصا هفده بار در نمازم دارم میگم ما را به راه راست هدایت کن و هدایتی هم در کار نیست....خلاصه من بابت آن همه ترس و وحشت و دلهره که کودکی ام را لگد مال کرد از جمهوری اسلامی طلبکارم...بابت دشمنی هشت ساله ای که بعدا تبدیل به دوستی شد...یک عمر خون جوانهای ما ریخته شد و حالا هم پول ما صرف آبادی عراق میشود... روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 19:29

توی فرودگاه نشستم و دارم نون بربری میخورم. خیلی با علاقه...آخه نون بربریهای شمال مزه نونهای تهران رو نمیدن. مامان و بابا اومده بودن دم بلوک که وسایلشون رو تحویل بگیرن و این نون را هم به من دادن و با خودم آوردم و تصمیم گرفتم حالا که اینجا منتظرم بنویسم. صبح ساعت هفت از خونه شمال راه افتادم و اینجا با عجله وسایل ملیکا رو برداشتم و اومدم فرودگاه که برم اهواز برای جلسه دفاع ملیکا. (به عشق نون بربری در ایران بمانیم) یادم میاد که از سالی که کلاس دوم بودم یک سری بچه به عنوان جنگ زده در مدرسه ما ثبت نام شدن. مامانم گفت جنگ زده یعنی صدام حمله کرده و خانه اینها رو خراب کرده و پدر و مادرهاشون کشته شدن و این بچه ها رووآوردن تهران. یک مینی بوس بچه ها رو صبح ها به مدرسه می آورد. در کارخانه میخ سازی به جنگ زده ها اسکان داده بودن. فکر میکنم الان اونجاها برج سازی شده...حوالی خیابان سپهر... یکی از بچه های جنگ زده رو که در کلاس ما بود خیلی خوب یادمه. اسمش زینب بود و از خرمشهر اومده بود. فقط یک مادربزرگ داشت و بقیه اقوام و پدر و مادرش کشته شده بودن. زینب از ماها بزرگتر بود و به دلیل جنگ از درس عقب مانده بود. قد خیلی بلندی داشت و لاغر و استخوانی بود. چهره ای گندمگون داشت با چشمهای درشت و ابروهای کمانی مشکی و موهای بلند و فرفری. مانتوی فرم زینب خیلی کهنه بود و ازش کوتاه بود. دکمه آستینهاش اصلا بسته نمیشد و تقریبا آستین براش سه ربع بود. شلوار فرم هم نداشت و یک شلوار گرمکن سه خط مشکی پاش میکرد. کیف هم نداشت و توی یک پلاستیک کتابهای درسی رو میگذاشت که همه کهنه و داغون مال همون چند سال پیش که کلاس دوم بوده...زینب دندانهای درشت و سفیدی داشت و کمی هم به نظر شیرین عقل میومد که میگفتن بخاطر موج انفجا روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 19:29

بخش ۶من و همه هم سن و سالهای من بابت تمام کمبودهای دوران کودکی که حاصل جنگ بود طلبکاریم...برنامه های تلویزیونی نه تنها شاد نبودند بلکه به شدت استرس زا و افسرده کننده هم بودند. از صبح تا ساعت پنج عصر منتظر شروع شدن برنامه کودک بودیم و بعد از چند دقیقه صدای مگ مگ مگ و حرکت پسربچه کارتونی از یک طرف تصویر به طرف دیگر برنامه کودک با سلام و صلوات مجری سیبیلو شروع میشد...طبق معمول آرزوی پیروزی رزمندگان و آرزوی مرگ برای صدام و آمریکا و ...شروع هر برنامه ای بود. از صبحگاه مدرسه گرفته تا جشنها و عزاداریها و برنامه های تلویزیونی. گفتم مجری سیبیلو ولی فکر نکنید مرد بود مجری...زمان ما داشتن سیبیل و ابروی برنداشته شده نشانه بکارت و دوشیزگی خانمهای جوان بود و خانمهای مسن تر که سیبیل داشتند یعنی عزادار بودند. زمان ما مجریهای تلویزیونی مثل خاله نرگس و خاله شادونه و ...لباسهای رنگی و شاد و بینی عمل شده و لمینیت و پروتز و ...نداشتند. در برنامه کودک آهنگ شادی نبود و بعد از معرفی مجری گروه سرود آباده میومدن و با گردن های کج و بغض در گلو سرود دیشب خواب بابا رو دیدم دوباره...میخوندن...ما که فقط میترسیدم که نکنه بابای ما هم تبدیل به یک خواب غم انگیز بشه خدای نکرده و مامان ها هم همه گریه میکردن...اون موقع ها اصولا مامانها هم شکل مامانهای الان پیگیر شادی و زیبایی خودشون نبودن و همش داشتن غصه میخوردن...بعد از این سرود ممکن بود خوش شانس باشیم و علی کوچولو رو نشون بدن که آهنگش کمی شادتر بود اما موضوع اونهم پدری بود که به جنگ رفته بود و برنگشته بود...یک برنامه دیگه هم بود به اسم زهره و زهرا که ماجراهای چادر سر کردن و روزه گرفتن و خلاصه انجام مناسک دینی دوتا دختر بچه رو نشون میداد که فکر کنم یکی از او روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 19:29

صفحه بندی