کلاس سوم بودم و جنگ کماکان ادامه داشت. آن روزها بدترین کابوس برای من صدای آژیر خطر بود و قلبم از جا کنده میشد وقتی یکهو برنامه تلویزیونی یا رادیویی قطع میشد و گوینده میگفت:" توجه توجه علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضع خطر یا وضعیت قرمز است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید." و بعد صدای آژیر ...و فرار به پناهگاهی که فقط میتونست بغل مامان باشه که برای هر چهارتای ما جا نداشت و ما بزرگترها باید کوچکترها رو هم به آغوش میکشیدیم...گاهی اوقات همه با هم زیر پله ها میرفتیم و گاهی هم که بچه های کوچک خواب بودن کلا بیخیال پناهگاه میشدیم...آن روزها در مدرسه به ما نماز خواندن آموزش میدادند و من ترجیح میدادم به جای گفتن کلماتی که معنی آنها را نمیفهمیدم برای تمام شدن جنگ دعا کنم...دعایی که هیچ وقت اجابت نشد و من در عجبم که چرا خدا هیچ وقت دعاهای مردم کشور ما را نمیشنود....چهل ساله که هر روز شخصا هفده بار در نمازم دارم میگم ما را به راه راست هدایت کن و هدایتی هم در کار نیست....خلاصه من بابت آن همه ترس و وحشت و دلهره که کودکی ام را لگد مال کرد از جمهوری اسلامی
طلبکارم...بابت دشمنی هشت ساله ای که بعدا تبدیل به دوستی شد...یک عمر خون جوانهای ما ریخته شد و حالا هم پول ما صرف آبادی عراق میشود... روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...
ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 43
تاريخ: دوشنبه
9 بهمن
1402 ساعت: 19:29